از هر دری

  • ۰
  • ۰

یه خاطره ای دارم که مربوط میشه به بیشتر از سی سال پیش. و دلیل اینکه این خاطره یادم اومد، وعده ای بود که ترامپ به مردم معترص عزیز ایران داد

ابتدای خیابان ابوسعید از طرف میدان منیریه جلوی درب آموزشگاه زبان با چند تا از هم کلاسی ها ایستاده بودیم. یکی از همکلاسی ها کمی اهل دعوا بود. از دور دو نفر تو پیاده رو در حال نزدیک شدن به ما بودن. این همکلاسی دعوایی گفت بیاید به اینا گیر بدیم و دعوا کنیم. ما هم یه چشمکی به هم زدیم و الکی بهش گفتیم باشه تو برو جلو، ما هواتو داریم. وقتی اون دو نفر بهمون رسیدن، رفت بهشون یه گیر الکی داد، و برگشت به ما یه نگاهی کرد که بریم پشتش در بیایم. ولی ما به اون دو نفر گفتیم که این پسره فکر میکنه خیلی زورش زیاده، الکی به همه گیر میده، بگیرین بزنینش تا ادب شه. اونا فهمیدن جریان از چه قراره و خندیدن و رفتن. ولی این همکلاسی تا آخرش با ما قهر بود. 

قصدم اصلا تشبیه هموطنان عزیزی که اعتراض داشتن با اون همکلاسی دعوایی مون نبود. ولی در کل وقتی کسی بهمون یه وعده میده، باید تا حدی از عمل کردن به وعده ش مطمئن شیم. و یه دو دو تا چار تا کنیم ببینیم حمایتش از ما برای خودش چه منفعتی داره

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

از یه مراسم ترحیم اومدیم بیرون. چند نفر از آشناها برای برگشت به منزل وسیله نداشتن. من با ماشین رفته بودم بخ مراسم. در حد ظرفیت، آشنا ها رو سوار کردم. یکی از دوستام و همسرش عقب نشستن و استادی که سنش حدود ۸۰ سال بود جلو. 

استاد بسیار خوش صحبت بود و همچنین به دلیل سن بالا،  و فعالیت هایی که داشت، اطلاعات خوبی از تاریخ معاصر داشت. خیلی پیش میومد که با ایشون هم مسیر میشدم و از صحبت هاشون استفاده می‌کردم. روحش شاد

بنا به مناسبتی که یادم نیست، استاد داستان نام گذاری خیابان سهروردی رو تعریف کرد. داستان از این قراره که اسم خیابان فرح بوده. اما در همان زمان خود فرح دستور به تغییر نام میده و نام خیابان میشه سهروردی. دلیل دستور فرح این بوده که مردم وقتی تو خیابون میخواستن تاکسی سوار شن، میگفتن: سر فرح، ته فرح. فرح میخوره؟

وقتی استاد به اینجای داستان رسید، با صدای بلند خندید. ولی من بخاطر اینکه همسر دوستم که تو ماشین بود خجالت نکشه، خودم رو زدم به اون راه و نخندیدم. استاد که دید من نمیخندم، فکر کرد من متوجه موضوع نشدم و دوباره تعریف کرد. و من دوباره نخندیدم.  و استاد دوباره تعریف کرد. از یه طرف اگر نمیخندیدم استاد باعث خجالت اون خانم میشد و اگه میخندیدم من باعث خجالت میشدم. یادم نیست آخرش خندیدم یا نه. ولی اگه از اول خودم رو به اون راه نمیزدم و میخندیدم، خانم کمتر خجالت میکشید

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

چند سال پیش، توی محل کار، توی اتاقمون فقط یه خانم بود. اوقاتی که میخواستم حرف هایی بزنم که مناسب محیطی نیود که خانم توش هست، اول نگاه میکردم ببینم اون خانم همکار، توی اتاق، هست یا نه، اگه نبود حرفم رو میزدم.

بعد از چند وقت یه همکار خانم دیگه بهمون اضافه شد. تازه یکی دو روز از اومدنش می‌گذشت. من میخواستم یه داستانی تعریف کنم که مناسب محیط با خانم نبود. از جام بلند شدم و نگاه کردم ببینم اون همکار خانم اول، هست یا نه. نبود و من مطلبی رو که میخواستم تعریف کنم، تعریف کردم. بعد از تعریف موضوع احساس کردم بقیه همکارا یه طوری من رو نگاه میکنن. کمی دقت کردم و متوجه شدم اون همکار خانم که تازه اومده توی اتاقمون، پشت میزشه، و من که شرطی شده بودم، فقط میز همکار خانم قدیمی رو چک کردم. در اصل باید همیشه چک میکردم ببینم خانمی تو اتاق هست یا نه. یا در اصل تر، شاید اگه مطلبی رو در حضور خانم ها نباید بیان کرد، در حضور آقایون هم نباید بیان کرد.

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

تا حالا برای من چند بار پیش اومده که یک نفری رو توی خیابون ببینم که چهره اش با کسی که من میشناسم شباهت زیادی داره و من اشتباه گرفتم و بهش سلام کردم. و بعد از اینکه متوجه شدم اشتباه گرفتم کمی احساس کردم که ضایع شدم و بعد هم فراموش کردم. ولی یه بار یه نفر من رو اشتباه گرفت، نه بخاطر شباهت چهره، و بعدش خودش خیلی احساس کرد که ضایع شده، و من هم بعد از گذشت چند سال هر وقت یاد اون اتفاق میفتم با خودم میگم چرا همچین احتمالی داد. 

حالا ماجرا چی بود؟

من توی قطار مترو وایستاده بودم،  دو تا خانم هم با فاصله کم از من ایستاده بودن. نمیدونم چی شد که متوجه شدم دارن به من مدل خاصی نگاه میکنن، همراه با لبخند. بعد یکی از اون دو نفر جلو اومد و سلام کرد و ازم پرسید شما از همکاران ما توی کترینگ فلان هستید؟ من پرسیدم کترینگ چی؟ گفت کترینگ فلان دیگه، همون که کیسه ش توی دستتونه.( من تا اون موقع اصلا متوجه نبودم که کیسه ای که توی دستمه روش تبلیغ یه کترینگ شده. نوشته ی روی کیسه رو خوندم و دیدم اسم اون کترینگی هست که اون خانم میگه. من اون کیسه رو از یه جایی گرفته بودم که وسایلم رو بزارم توش. چرا اون خانم فکر کرد که من همکارشونم، مگه به مشتری هاشون توی همون کیسه ها غذا نمیدادن. ) وقتی به خانومه گفتم که من اصلا این کترینگ رد نمیشناسم، لبخند روی لبش آروم آروم خشک شد. بعد ازم کمی فاصله گرفتن، بعد روشون رو کردن اونور. احتمالا احساس خوبی نداشتن. از بد حادثه یکی از اون دو نفر همون ایستگاهی پیاده شد که من پیاده شدم. من از مترو اومدم بیرون، و رفتم از سبزی فروشی کنار مترو سبزی بخرم، اون خانم هم اومد سبزی بخره، ولی تا من رو دید، از خرید سبزی منصرف شد.

هنوز که هنوزه دارم به حسش بعد از اون اتفاق فکر میکنم. حالا به هر دلیلی اشتباه گرفته بود، چرا بعدش باید حس بد داشت. چرا باید فکر کنیم ضایع شدیم. به کسی که صدمه ای نزدیم. حق کسی رو ضایع نکردیم. یه معاشرت کوچیک کردیم. کاش اینطور نباشه که برخورد من باعث خجالت ایشون شده باشه. اصلا کاش الکی میگفتم آره همکارتونم.  البته شاید این دروغ تبعات بدتری میداشت. چطوری میشه برای چیزای الکی خجالت نکشیم؟

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

یکی از ژانرهای داستان که من در دوران کودکی (دوره ی راهنمایی) بهش خیلی علاقه داشتم، ژانر علمی تخیلی بود. از بین نویسنده های این ژانر، من اون موقع فقط ژول ورن رو میشناختم. بعد از خوندن چند تا از  کتاب هاش احساس کردم که با نوشته هاش ارتباط بر قرار میکنم. یه کتاب فروشی هم نزدیک خونمون بود که خیلی از کتاباش رو داشت و منم هرچی پول گیرم میومد خرج خریدن اون کتاب ها میکردم و واقعا از خوندنشون لذت می‌بردم.

بعد از ورود به دبیرستان، دیگه کمتر علمی تخیلی میخوندم، بعضا معمایی میخوندم یا عاشقانه و تا همین اواخر دیگه علاقه ای به علمی تخیلی نداشتم و جذابیتش رو برام از دست داده بود. 

توی محل کار فعلی یکی از همکارا خیلی کتاب های علمی تخیلی میخونه، البته کتاب های مناسب سن و سال الانم. و خیلی تبلیغ کتاب هایی رو که میخونه میکنه. بعد از خوندن کتاب ها، اونا رو میاره توی محل کار و توی یه قفسه میزاره تا اگر کسی خواست ببره بخونه. یکی از اون کتاب هایی که خیلی تبلیغش رو کرد، کتاب تلماسه بود. حدود دو سه سال پیش بود که من اون کتاب رو ازش امانت گرفتم و شروع کردم به خوندن. حدود سیصد صفحه از کتاب رو خوندم. داستان کتاب به خشکسالی مرتبط میشد. اینقدر موضوع خشکسالی من رو اذیت میکرد که کتاب رو نصفه رها کردم و  تمومش نکردم. دلیل اذیت شدنم این بود که با کتاب همزاد پنداری میکردم، و از اونجایی که کشور ما مستعد این قضیه هست، باعث می‌شد بیشتر اذیتم کنه.

الان با فاصله خیلی کوتاهی از خوندن نصفه ی اون کتاب، اون خشکسالی داره به سرعت فراگیر میشه. امروز داشت یه برنامه مستند در مورد یک روستایی توی یکی از استان های شمالی کشور نشون میداد که طبیعت واقعا بکری داشت و آبشار و رودخونه و دشت و جنگل و ...  . دیدن اون مناظر واقعا لذت داشت. ولی وقتی اون مناظر رو میدیدم این سوال همراه با ترس در وجودم اذیتم میکرد، که کی این خشکسالی به اون منتطق سرسبز میرسه و اون مناظر زیبا تبدیل به کویر میشن؟

خدایا بهمون رحم کن

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

دیروز دوباره یه حادثه ی ناخوشایند تو سالن مترو دیدم. یه خانم و یه آقا با هم دست به یقه شدن. من ازشون فاصله داشتم و دلیلش رو نفهمیدم. پیش خودم گفتم عجب مرد بی وجودی که روی زن دست دراز کرده. 

بعد از اینکه جدا شدن همون خانم بلند بلند داد میزد میگفت مرد ها همه گاون، چرا نیومدن طرف رو بگیرن. این حرفش رو چند بار تکرار کرد. اومد از کنار من رد شد و دوباره همین حرف رو با صدای بلند تکرار کرد. احساس کردم میخواد بقیه رو تحریک کنه تا یه چیزی بهش بگن، و یه دعوای دیگه رو شروع کنه. اصلا بعید نیست همون دعوای اولش رو هم با همین کرم ریختن ها شروع کرده باشه. واقعا نباید فریب مظلوم نمایی ها و ننه من غریبم بازی ها رو خورد. خیلی وقتا کرم از همین هاست

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

قدرت زبان

اگر با توجه به عنوان مطلب اومدید این متن رو بخونید، و اینکه فکر کردید منظورم از فدرت زبان، ربطی به نفوذ کلام داره، باید بگم موضوع این پست هیچ ربطی به نفوذ کلام و این چیزا نداره، پس وقت خودتونو تلف نکنید. موضوع در مورد قدرت عضلات زبان هست

دیروز که بخاطر سرما خوردگی رفته بودم دکتر، خانم دکتر یدونه از اون چوب بستنی هاش برداشت و گذاشت روی زبونم و فشار داد تا بتونه تا انتهای حلقم رو ببینه. ولی چوب بستنی شکست. دفعه بعد رفت دو تا چوب بستنی برداشت گذاشت روی هم که دیگه نشکنه. مثل اون پدری که می‌خواست بچه هاش رو نصیحت کنه و چند تا چوب داد بشکنن. خب خواهر من شاید چوب قبلی ضعیف بوده. چه فکری در مورد زبون من کردی؟

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

هفته ی گذشته، خیلی احتمالی یه موضوعی رو کشف کردم.

خونه تنها بودم و برای اینکه حوصله ام سر نره، اینترنتی بلیط سینما رزور کردم. وقتی رفتم سینما روی صندلیم نشستم، دیدم یه دختر خانم هم اومد بین اون همه صندلی خالی، صندلی کناری من نشست. نمی‌خوام بگم که ایشون موقع رزرو کردن بلیط نگاه کرده ببینه کی تنهاست تو سینما، و ایشون صندلی کناری رو رزرو کرده که ارتباطی بر قرار کنه. ولی به نظرم میاد این روش میتونه به احتمال حدود ۵۰ درصد موفق باشه. حالا چرا میگم ۵۰ درصد. احتمال اینکه کسی که تنها رفته سینما، مرد باشه، به نظر من حدود ۷۰ درصد هست. و احتمال اینکه آقایی که تنها میره سینما مجرد باشه، بازم ۷۰ درصد در نظر میگیرم. ۷۰ درصد از ۷۰ درصد میشه ۴۹ درصد. یعنی خانومایی که دنبال دوست پسر میگردن با این روش فیفتی فیفتی موفق میشن. آقایون روی این روش حساب نکنن. با حساب من ۹ درصد احتمال داره طرف کیس مناسب شما باشه

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

برای پر کردن یکی از دندونام رفته بودم پیش دندون پزشک. بعد از اینکه کار دندونم تموم شد، از دکتر برای ارتودنسی کردن دندون هام مشورت گرفتم. دکتر ازم پرسید دوست دختر داری؟ جواب دادم: ازدواج کردم خانم دکتر. بهم گفت تو که خرت از پل گذشته، دیگه برای چی میخوای ارتودنسی کنی. منو از ارتودنسی پشیمون کرد و من با همون دندون های کج و کوله دارم به زندگی ادامه میدم

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

اکثر افرادی که توی ایران در حوزه کامپیوتر و برنامه نویسی فعالیت دارن، جادی رو می‌شناسن. یه شخصیت پر انرژی که خیلی تکنولوژی های مختلف این حوزه رو میشناسه، خیلی فعاله، و کلی ویدئو ی آموزشی داره و در فضای مجازی هم خیلی فعاله. کانال تلگرام داره و اطلاعاتش رو به اشتراک میزاره. در کل خیلی محبوبه. 

ما هم یه مدیر داریم که توی تمام این خصوصیات شبیه جادی هست، شاید هم تو بعضی ویژگی ها قوی تر. به نظر من تنها فرقی که با جادی داره، حضورش توی فضای مجازیه. هیچ اثری نمیشه ازش توی فضای مجازی دید. به همین خاطر من تو دلم بهش میگم جادی درونگرا

  • حمید رضا