از یه مراسم ترحیم اومدیم بیرون. چند نفر از آشناها برای برگشت به منزل وسیله نداشتن. من با ماشین رفته بودم بخ مراسم. در حد ظرفیت، آشنا ها رو سوار کردم. یکی از دوستام و همسرش عقب نشستن و استادی که سنش حدود ۸۰ سال بود جلو.
استاد بسیار خوش صحبت بود و همچنین به دلیل سن بالا، و فعالیت هایی که داشت، اطلاعات خوبی از تاریخ معاصر داشت. خیلی پیش میومد که با ایشون هم مسیر میشدم و از صحبت هاشون استفاده میکردم. روحش شاد
بنا به مناسبتی که یادم نیست، استاد داستان نام گذاری خیابان سهروردی رو تعریف کرد. داستان از این قراره که اسم خیابان فرح بوده. اما در همان زمان خود فرح دستور به تغییر نام میده و نام خیابان میشه سهروردی. دلیل دستور فرح این بوده که مردم وقتی تو خیابون میخواستن تاکسی سوار شن، میگفتن: سر فرح، ته فرح. فرح میخوره؟
وقتی استاد به اینجای داستان رسید، با صدای بلند خندید. ولی من بخاطر اینکه همسر دوستم که تو ماشین بود خجالت نکشه، خودم رو زدم به اون راه و نخندیدم. استاد که دید من نمیخندم، فکر کرد من متوجه موضوع نشدم و دوباره تعریف کرد. و من دوباره نخندیدم. و استاد دوباره تعریف کرد. از یه طرف اگر نمیخندیدم استاد باعث خجالت اون خانم میشد و اگه میخندیدم من باعث خجالت میشدم. یادم نیست آخرش خندیدم یا نه. ولی اگه از اول خودم رو به اون راه نمیزدم و میخندیدم، خانم کمتر خجالت میکشید