تا حالا برای من چند بار پیش اومده که یک نفری رو توی خیابون ببینم که چهره اش با کسی که من میشناسم شباهت زیادی داره و من اشتباه گرفتم و بهش سلام کردم. و بعد از اینکه متوجه شدم اشتباه گرفتم کمی احساس کردم که ضایع شدم و بعد هم فراموش کردم. ولی یه بار یه نفر من رو اشتباه گرفت، نه بخاطر شباهت چهره، و بعدش خودش خیلی احساس کرد که ضایع شده، و من هم بعد از گذشت چند سال هر وقت یاد اون اتفاق میفتم با خودم میگم چرا همچین احتمالی داد.
حالا ماجرا چی بود؟
من توی قطار مترو وایستاده بودم، دو تا خانم هم با فاصله کم از من ایستاده بودن. نمیدونم چی شد که متوجه شدم دارن به من مدل خاصی نگاه میکنن، همراه با لبخند. بعد یکی از اون دو نفر جلو اومد و سلام کرد و ازم پرسید شما از همکاران ما توی کترینگ فلان هستید؟ من پرسیدم کترینگ چی؟ گفت کترینگ فلان دیگه، همون که کیسه ش توی دستتونه.( من تا اون موقع اصلا متوجه نبودم که کیسه ای که توی دستمه روش تبلیغ یه کترینگ شده. نوشته ی روی کیسه رو خوندم و دیدم اسم اون کترینگی هست که اون خانم میگه. من اون کیسه رو از یه جایی گرفته بودم که وسایلم رو بزارم توش. چرا اون خانم فکر کرد که من همکارشونم، مگه به مشتری هاشون توی همون کیسه ها غذا نمیدادن. ) وقتی به خانومه گفتم که من اصلا این کترینگ رد نمیشناسم، لبخند روی لبش آروم آروم خشک شد. بعد ازم کمی فاصله گرفتن، بعد روشون رو کردن اونور. احتمالا احساس خوبی نداشتن. از بد حادثه یکی از اون دو نفر همون ایستگاهی پیاده شد که من پیاده شدم. من از مترو اومدم بیرون، و رفتم از سبزی فروشی کنار مترو سبزی بخرم، اون خانم هم اومد سبزی بخره، ولی تا من رو دید، از خرید سبزی منصرف شد.
هنوز که هنوزه دارم به حسش بعد از اون اتفاق فکر میکنم. حالا به هر دلیلی اشتباه گرفته بود، چرا بعدش باید حس بد داشت. چرا باید فکر کنیم ضایع شدیم. به کسی که صدمه ای نزدیم. حق کسی رو ضایع نکردیم. یه معاشرت کوچیک کردیم. کاش اینطور نباشه که برخورد من باعث خجالت ایشون شده باشه. اصلا کاش الکی میگفتم آره همکارتونم. البته شاید این دروغ تبعات بدتری میداشت. چطوری میشه برای چیزای الکی خجالت نکشیم؟