از هر دری

۶ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

تا حالا برای من چند بار پیش اومده که یک نفری رو توی خیابون ببینم که چهره اش با کسی که من میشناسم شباهت زیادی داره و من اشتباه گرفتم و بهش سلام کردم. و بعد از اینکه متوجه شدم اشتباه گرفتم کمی احساس کردم که ضایع شدم و بعد هم فراموش کردم. ولی یه بار یه نفر من رو اشتباه گرفت، نه بخاطر شباهت چهره، و بعدش خودش خیلی احساس کرد که ضایع شده، و من هم بعد از گذشت چند سال هر وقت یاد اون اتفاق میفتم با خودم میگم چرا همچین احتمالی داد. 

حالا ماجرا چی بود؟

من توی قطار مترو وایستاده بودم،  دو تا خانم هم با فاصله کم از من ایستاده بودن. نمیدونم چی شد که متوجه شدم دارن به من مدل خاصی نگاه میکنن، همراه با لبخند. بعد یکی از اون دو نفر جلو اومد و سلام کرد و ازم پرسید شما از همکاران ما توی کترینگ فلان هستید؟ من پرسیدم کترینگ چی؟ گفت کترینگ فلان دیگه، همون که کیسه ش توی دستتونه.( من تا اون موقع اصلا متوجه نبودم که کیسه ای که توی دستمه روش تبلیغ یه کترینگ شده. نوشته ی روی کیسه رو خوندم و دیدم اسم اون کترینگی هست که اون خانم میگه. من اون کیسه رو از یه جایی گرفته بودم که وسایلم رو بزارم توش. چرا اون خانم فکر کرد که من همکارشونم، مگه به مشتری هاشون توی همون کیسه ها غذا نمیدادن. ) وقتی به خانومه گفتم که من اصلا این کترینگ رد نمیشناسم، لبخند روی لبش آروم آروم خشک شد. بعد ازم کمی فاصله گرفتن، بعد روشون رو کردن اونور. احتمالا احساس خوبی نداشتن. از بد حادثه یکی از اون دو نفر همون ایستگاهی پیاده شد که من پیاده شدم. من از مترو اومدم بیرون، و رفتم از سبزی فروشی کنار مترو سبزی بخرم، اون خانم هم اومد سبزی بخره، ولی تا من رو دید، از خرید سبزی منصرف شد.

هنوز که هنوزه دارم به حسش بعد از اون اتفاق فکر میکنم. حالا به هر دلیلی اشتباه گرفته بود، چرا بعدش باید حس بد داشت. چرا باید فکر کنیم ضایع شدیم. به کسی که صدمه ای نزدیم. حق کسی رو ضایع نکردیم. یه معاشرت کوچیک کردیم. کاش اینطور نباشه که برخورد من باعث خجالت ایشون شده باشه. اصلا کاش الکی میگفتم آره همکارتونم.  البته شاید این دروغ تبعات بدتری میداشت. چطوری میشه برای چیزای الکی خجالت نکشیم؟

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

یکی از ژانرهای داستان که من در دوران کودکی (دوره ی راهنمایی) بهش خیلی علاقه داشتم، ژانر علمی تخیلی بود. از بین نویسنده های این ژانر، من اون موقع فقط ژول ورن رو میشناختم. بعد از خوندن چند تا از  کتاب هاش احساس کردم که با نوشته هاش ارتباط بر قرار میکنم. یه کتاب فروشی هم نزدیک خونمون بود که خیلی از کتاباش رو داشت و منم هرچی پول گیرم میومد خرج خریدن اون کتاب ها میکردم و واقعا از خوندنشون لذت می‌بردم.

بعد از ورود به دبیرستان، دیگه کمتر علمی تخیلی میخوندم، بعضا معمایی میخوندم یا عاشقانه و تا همین اواخر دیگه علاقه ای به علمی تخیلی نداشتم و جذابیتش رو برام از دست داده بود. 

توی محل کار فعلی یکی از همکارا خیلی کتاب های علمی تخیلی میخونه، البته کتاب های مناسب سن و سال الانم. و خیلی تبلیغ کتاب هایی رو که میخونه میکنه. بعد از خوندن کتاب ها، اونا رو میاره توی محل کار و توی یه قفسه میزاره تا اگر کسی خواست ببره بخونه. یکی از اون کتاب هایی که خیلی تبلیغش رو کرد، کتاب تلماسه بود. حدود دو سه سال پیش بود که من اون کتاب رو ازش امانت گرفتم و شروع کردم به خوندن. حدود سیصد صفحه از کتاب رو خوندم. داستان کتاب به خشکسالی مرتبط میشد. اینقدر موضوع خشکسالی من رو اذیت میکرد که کتاب رو نصفه رها کردم و  تمومش نکردم. دلیل اذیت شدنم این بود که با کتاب همزاد پنداری میکردم، و از اونجایی که کشور ما مستعد این قضیه هست، باعث می‌شد بیشتر اذیتم کنه.

الان با فاصله خیلی کوتاهی از خوندن نصفه ی اون کتاب، اون خشکسالی داره به سرعت فراگیر میشه. امروز داشت یه برنامه مستند در مورد یک روستایی توی یکی از استان های شمالی کشور نشون میداد که طبیعت واقعا بکری داشت و آبشار و رودخونه و دشت و جنگل و ...  . دیدن اون مناظر واقعا لذت داشت. ولی وقتی اون مناظر رو میدیدم این سوال همراه با ترس در وجودم اذیتم میکرد، که کی این خشکسالی به اون منتطق سرسبز میرسه و اون مناظر زیبا تبدیل به کویر میشن؟

خدایا بهمون رحم کن

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

دیروز دوباره یه حادثه ی ناخوشایند تو سالن مترو دیدم. یه خانم و یه آقا با هم دست به یقه شدن. من ازشون فاصله داشتم و دلیلش رو نفهمیدم. پیش خودم گفتم عجب مرد بی وجودی که روی زن دست دراز کرده. 

بعد از اینکه جدا شدن همون خانم بلند بلند داد میزد میگفت مرد ها همه گاون، چرا نیومدن طرف رو بگیرن. این حرفش رو چند بار تکرار کرد. اومد از کنار من رد شد و دوباره همین حرف رو با صدای بلند تکرار کرد. احساس کردم میخواد بقیه رو تحریک کنه تا یه چیزی بهش بگن، و یه دعوای دیگه رو شروع کنه. اصلا بعید نیست همون دعوای اولش رو هم با همین کرم ریختن ها شروع کرده باشه. واقعا نباید فریب مظلوم نمایی ها و ننه من غریبم بازی ها رو خورد. خیلی وقتا کرم از همین هاست

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

قدرت زبان

اگر با توجه به عنوان مطلب اومدید این متن رو بخونید، و اینکه فکر کردید منظورم از فدرت زبان، ربطی به نفوذ کلام داره، باید بگم موضوع این پست هیچ ربطی به نفوذ کلام و این چیزا نداره، پس وقت خودتونو تلف نکنید. موضوع در مورد قدرت عضلات زبان هست

دیروز که بخاطر سرما خوردگی رفته بودم دکتر، خانم دکتر یدونه از اون چوب بستنی هاش برداشت و گذاشت روی زبونم و فشار داد تا بتونه تا انتهای حلقم رو ببینه. ولی چوب بستنی شکست. دفعه بعد رفت دو تا چوب بستنی برداشت گذاشت روی هم که دیگه نشکنه. مثل اون پدری که می‌خواست بچه هاش رو نصیحت کنه و چند تا چوب داد بشکنن. خب خواهر من شاید چوب قبلی ضعیف بوده. چه فکری در مورد زبون من کردی؟

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

هفته ی گذشته، خیلی احتمالی یه موضوعی رو کشف کردم.

خونه تنها بودم و برای اینکه حوصله ام سر نره، اینترنتی بلیط سینما رزور کردم. وقتی رفتم سینما روی صندلیم نشستم، دیدم یه دختر خانم هم اومد بین اون همه صندلی خالی، صندلی کناری من نشست. نمی‌خوام بگم که ایشون موقع رزرو کردن بلیط نگاه کرده ببینه کی تنهاست تو سینما، و ایشون صندلی کناری رو رزرو کرده که ارتباطی بر قرار کنه. ولی به نظرم میاد این روش میتونه به احتمال حدود ۵۰ درصد موفق باشه. حالا چرا میگم ۵۰ درصد. احتمال اینکه کسی که تنها رفته سینما، مرد باشه، به نظر من حدود ۷۰ درصد هست. و احتمال اینکه آقایی که تنها میره سینما مجرد باشه، بازم ۷۰ درصد در نظر میگیرم. ۷۰ درصد از ۷۰ درصد میشه ۴۹ درصد. یعنی خانومایی که دنبال دوست پسر میگردن با این روش فیفتی فیفتی موفق میشن. آقایون روی این روش حساب نکنن. با حساب من ۹ درصد احتمال داره طرف کیس مناسب شما باشه

  • حمید رضا
  • ۰
  • ۰

برای پر کردن یکی از دندونام رفته بودم پیش دندون پزشک. بعد از اینکه کار دندونم تموم شد، از دکتر برای ارتودنسی کردن دندون هام مشورت گرفتم. دکتر ازم پرسید دوست دختر داری؟ جواب دادم: ازدواج کردم خانم دکتر. بهم گفت تو که خرت از پل گذشته، دیگه برای چی میخوای ارتودنسی کنی. منو از ارتودنسی پشیمون کرد و من با همون دندون های کج و کوله دارم به زندگی ادامه میدم

  • حمید رضا